نوشته هایی از رمان
بخشهایی از متن کتاب:
انگشتش را بالا برد یک بند آن را جلوی چشمش گرفت گفت :(( اگر به اندازه ی همین یک بند انگشت به من توجه میکرد حرفم را می پذیرفت احساسم را درک میکرد برای من کافی بود چیزی از او نمیخواستم))
هنوز نگاهش به بند انگشتش بود خنده اش گرفت ادامه داد:((دیوانه شده ام ! این چه حرکتی است که از خود در آورده ام؟!))
گوشه ای خزید منتظر شد که بیاید... نیامد.
(متن پشت جلد کتاب) ص۱۴۷
- عشق زمان نمی شناسد جمله ای را بیان کرد . از حرفی که زده است یکه خورد. با خود گفت ((اگر عاطفه توضیح بخواهد)) نمی داند چه باید بگوید . با خود گفت (( عشق آتش میان وجود است اگر شعله ور شود همه ی وجود آدمی را میسوزاند. شعله اش حرکت است . جوش و خروش است. عشق پیوند زندگی است، عاطفه و محبت است...... ص۲۰۹
عاطفه خود را یک عروس میدانست که تازه به زندگی نو پا گذاشته، همان گونه که شهاب دوست داشت خود را آراسته و برای همسرش عشوه و طنازی میکرد . خود را در اوج تواتنمندی می دید که با همان شیوه توانسته بود شهاب را به دام خود اندازد . عشوه و طنازی حربه ای است که نوعی از مردانی که دارای شخصیت مولتی پُرپُز هستند به آن گرفتار خواهند شد . مردانی که برای اظهار وجود خود میگویند:(( من هستم ))و برای مردانی که پا به سن گذاشته اند و عنفوانشان را پشت سر گذاشته اند برای آنکه بگویند ((هنوز هستم )) از خودشان جذابیت هایی نشان میدهند که اصطلاحا به آن مولتی پُرپُز گفته میشود و در این کش وقوس بدنبال افرادی هستند که آن جذابیت ها برایشان مؤثرواقع شود . بنا براین این نوع شخصیت مردان با آن دسته از خانمها که با عشوه و طنازی میخواهند ابراز وجود کنند آمیخته خواهد شد . ص۲۰۷
سهم بزرگی از شانس عبارت است از درک موقعیت اجتماعی پس سهم من کو ؟ از چه کسی باید طلب کنم ؟ سهم دیگر شانس تصادفی است که کاش من ازآن بهره برده بودم که نبردم ....! ص۴۱۰
شهاب سرمست از جاذبه های عاطفه شده و شیفته ی او شده بود. اجازه میداد خودش را روی کوپال او رها کند و عاطفه از بدست آوردن چنین تکیه گاهی به خود میبالید، سعی میکرد هر روز جاذبه هایش برای شهاب بیشتر شود. او را مورد توجه قرار میداد. شهاب احساس جوانی، شور و مستی میکرد. هر چند بهار مستی اش پریده بود ولی قبراق و سر حال بود. بر توسن خیال خود سوار و به تاخت حرکت میکرد. آنچنان در خیال خود غور بود که احساس میکرد کسی به گرد او نخواهد رسید.
افکارش روی جاده ی خیال در آسمان نقره گون به دنبال اسب سفیدی می گشت با یال بلند همانطور که دست روی موهای عاطفه می کشید رشته ی افکارش را مرتب کرد به او و برای تکمیل آنچه در ذهنش بود گفت:
- چه موهایی!
عاطفه گفت:
- اوه....عزیزم!
ص۲۰۸
شب بود . هوای بندر شرجی است . ستارگان در اسمان نمیدرخشیدند . صدای عو عوی سگی از دور شنیده شد شهاب این صدا را شنید به طرف نور چراغی که از آن دور دستها نمان بود خیره شد . سرش دوران داشت . به انتهای کوچه که مشرف به دریا بود چشم دوخت شخصی دوان، دوان خودرا به شهاب رساند فرزند قلندر بود که آمد ، از دیدن شهاب یکه خورد !
- حالتان خوب نیست ؟ چی شده !؟
ص۴۰۸
احمد مسعودیان